Invisible hands of silence

ما همیشه به عنوان یک انسان و در حالت نرمال با حرف زدن ارتباط برقرار میکنیم. با حرف زدن احساسات و افکارمون رو منتقل میکنیم. خدا هم همین کارو کرد. نه؟ گاهی ولی لحظه هایی در زندگیم تجربه کردم که نه حرف زدن، که سکوت ضرورتی بوده است برای به دوش کشیدن بار احساستم. انگار با سکوتی که بینمان برقرار بود حرف زدیم. نه این که حرف هایی قرار بود بزنیم را حدس بزنیم. نه. سکوت خودش چیزی بود فرای معانی، فرای احساسات. انگار لازمه ای بود برای کامل شدن. 

 کامل شدن وجودم هم گویی نیاز داره به سکوتی طولانی. چیزی از جنس نبودن, نیست شدن, نابود گشتن صحبت از نابودی چیزی نیست غمناک و دراماتیک. انتخابی است قابل احترام در وضعیت کنونیم. احترام به خودم احترام به وجودم. گرچه فارغ از مساله فلسفی خودکشی مساله تموم شدن قدرتم برای ادامه دادن باری جست و جوی آلترناتیو های دیگه هم هست. واقعا نمیدونم. 

وقتی گریه کرد نوشت گاهی وحشت از آینده میتواند آدم رو به گریه بندازه. امید و آرزو برای آینده برای من خلاصه شده درچیزی شبیه خواب با محتوایی از آزادی. دوست ندارم در معانی گم بشوم. در حرف ها. در کلمه. حالم داره بهم میخوره از کلمه. از حرف. ازین نوشته. میخواستم آرزو کر و لال بودن بکنم ولی ترسیدم. میبیی تا کجا زندگی در مغز و استخوان هایمان گنندیده که نبودش آرزوی مهیب آور محسوب میشود؟ قدم بعدی چندین برابر سخت تر قدم قبلی است. چرا تصمیم نگیریم که در سکوت بخوابیم؟ 

توانایی با خانواده زندگی کردن عجیب در من کم شده. گاهی حضور در کنار پدرم تبدیل به عذابی الهی میشود. عذابی که در سن بیست و پنج سالگی بیشتر و بیشتر میشود. چیزی که این پدیده نه چندان نادر را دردناک تر میکند توجه به این نکته است من چقدر شبیه پدرم هستم و پدرم چقدر شبیه پدرش. دور باطلی که شاید همین جا متوقف بشود. با تصمییم به خلق نکردن مثلی دیگر. 

کلافم، خیلی کلافم. از خودم بیزارم وهر لحظه شاید به این بیزاری پایان بدم این هفته یک بار گریه کردم گریه ای برای سکوتی شکننده در آینده

Leave a Comment

Your email address will not be published. Required fields are marked *