Third Person

تقریبا دارم جهان بینیم به عنوان یک آدم مستقل رو از دست میدم. به خاطر مدیاست؟ شاید. به طرز عجیبی احساس میکنم دارم خنگ میشم. خودم رو از دید سوم شخصی نگاه  میکنم که همیشه در حال قضاوت کردن منه. تقریبا تجربه گراییم رو ازم گرفته . امید به زندگیم بالا رفته ولی احساس نکبت و بدبختی دارم. انگار به زور دارم به جایی کشیده میشم. عملا قدرت تصمیم گیریم رو از دست دادم. چرا؟ احساسات و مسائل زندگی جنسیم بیش از حد پیچیده شده. دختری که عاشقش بودم ( یا حداقل نزدیک ترین تصورم نسبت به عشق ) هفته پیش ازدواج کرد ( یا من اون موقع فهمیدم حداقل)؛ دختری که باهش چندین ماه رابطه داشتم این هفته باهام بهم زد. سکس آدمارو بهم وابسته میکنه؟ شک دارم

 حتی نمیدونم چرا دارم اینارو مینویسم. کورسو امیدی هست که تو آینده کمک کنه. این خودش پیشرفت حساب میشه. نه؟ چقدر شرایط جامعه رو حال عمومی من تاثیر داره؟ تاریخ دروغ فاتحانه یا خودفریبی شکستخوردگان؟ (درک یک پایان)  برای من بیشتر دومی. یا موضع گیری ناظران. از ناظر بودن تنفر دارم ولی در عین حال بیشتر مواقع ناظرم. موضع گیریم هام میانه پسنده. نه کسی رو خوشحال میکنه اونقدر نه ناراحت. اه که چقدر از خودم بیزارم. سیاه یا سفید همیشه زیباتر خاکستری. ولی زندگی خاکستریه، نه؟ آدما کسایی که عاشقشون میشه رو انتخاب نمیکنه. ولی وقتی نشد باید صفر و یکی عمل کرد. برین بهشون. من از صلح خوشم نمیاد. صلح بخشی از سیاسته. من از سیاست بیزارم. برای این که با دختر مورد علاقم بخوابم سیاست به خارج دادم؟ صد در صد. با درگیری های بعدش به صلح رسیدم؟ فرار  کردم. شاید در درجه اول باید به خودم دروغ بگم 

Leave a Comment

Your email address will not be published. Required fields are marked *